قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
221
تاريخ الفي ( فارسى )
كه در دين و ديانت از ايشان كمتر بودند بر ايشان برگزيدى . كتاب خدا را پارهپاره كردى و به اين كردار باران از آسمان و نبات از زمين بازداشتى . اقارب خود را بر سر مردمان مسلّط كردى تا سينههاى مسلمانان پر از كينه و عداوت تو شد . جماعتى كه به خويشتن نزديك گردانيده و توانگر و مستظهر شدهاند نه از كفايت تو است ، بلكه از غنيمتهاى ما و شهر ماست . حكم ميان ما و تو خداى جلّ جلاله تمام است . اگر بازگردى و دلهاى ما را به دست آرى و ما را خشنود گردانى همگى ناصر و ناصح تو باشيم و اگر ابا نمايى و بر اين جمله نروى ما زينهار خواهيم به خداى تعالى از ظلم و در بامداد و شبانگاه پناه بر او بريم و مدد و معونت از او طلبيم ؛ و السّلام . » پس اين نامه به نزد آن مرد عنزى آورد و به دو داد و گفت : مىخواهم كه اين نامه به عثمان رسانى كه در اين نوشته او را نصيحتى كردهام بر نيكو داشتن رعايا و عدل و انصاف ترغيبى نمودهام . عنزى گفت : چنين كنم . و نامه را بستد و به جانب مدينه روان شد . كعب بن عبيده به مسجد جامع آمد و مضمون اين نامه بر مردمان بازگفت . همه او را تحسين كردند و گفتند : نيكو نوشتهاى و ليكن خطرى عظيم دارى ؛ چه ، دليرى بسيار كردهاى و خود را در معرض خشم آوردهاى . كعب جواب داد كه : سهل باشد . اميدوارم كه خداى تعالى مرا از آن نگاهدارد و عافيت روزى كند و بدانچه نوشتهام مرا ثوابى دهد . و بدانيد كه از من دليرتر كسى است كه اين نامه به او خواهد رسانيد . گفتند : و اللّه كه چنين است . همانا كه او از عقوبت عثمان خلاصى نيابد و اميدواريم كه ثواب هيچكس در اين شهر زياده از ثواب آن مرد نباشد . القصّه چون عنزى به مدينه رسيد عثمان را سلام كرد و نامهء رؤسا و معارف كوفه را در حضور جمعى كثير از اصحاب رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، كه در آنوقت حاضر بودند به عثمان داد . عثمان چون آن نوشته را مطالعه كرد رنگ او بگشت و متغيّر شد . از او پرسيد : اين نامه را كه نوشته ؟ گفت : جماعتى از صلحاء كوفه و اهل دين و ديانت و زهد و عبادت نوشتهاند . عثمان گفت : دروغ گفتى ، بلكه سفها و اهل بغى و حسد نوشتهاند . راست بگو كه كدام جماعت نوشتهاند ؟ عنزى گفت : نتوانم گفت . عثمان گفت : تو را چندان بزنم كه پهلوهايت به درد آيد و به زندان كنم . عنزى گفت : چون عزم آمدن به نزديك تو كردم چنين مىدانستم كه از تو سلامت نخواهم يافت . هرچه توانى تقصير مكن . پس عثمان گفت كه جامه از او جدا كنند . عنزى گفت : نامهاى ديگر دارم . نخست او را برخوان ، آنگاه هرچه خواهى بكن . گفت : بيار . عنزى نامهء كعب بن عبيده را به او داد . چون برخواند گفت : كعب بن عبيده كيست ؟ عنزى گفت : او نسب خود را در نامه نوشته باشد . گفت : از كدام قبيله است ؟ گفت : او را من ندانم . پس عثمان به سوى كثير بن شهاب التفات نمود و گفت : اى كثير ، تو كعب بن عبيده را مىشناسى ؟ گفت : مىشناسم . او مردى است از بنى هند . عثمان گفت تا جامه از عنزى بكنند و او را بزنند .